تبلیغات
:: .:: نرم افزار جامع خبری و اطلاع رسانی پژواك ::. - آن مرد ... داستان شماره هشت ::
.:: جهت درج سایت خود در [ نرم افزار جامع خبری و اطلاع رسانی پژواك و یا جهت رفع مشكل در نرم افزار ] اینجا را كلیك نمایید ::.

   لینك حامیان و دوستان

   نظر سنجی

» محتویات این وب را چگونه ارزیابی می نمایید




   تبلیغات

بخشنده با ش , اما اسرافگرنه !

حسا بگرباش , اما سختگیرنه !

نهج البلا غه - حكمت 33

----------------------------------------

بعد مدتها كه وصف سخنان آتشین علی را شنیده بودم ,

این بار به كوفه آمده بودم تا از نزدیك او را ببینم .

علی بر منبر رفته بود وگرم سخن بود

و پیرانش سر تاسر مسجد نشسته بودند .

ناگهان , كلامش را صدای گوشخراشی پاره كرد :

لاحكم الالله...

این كلمات را می شنا ختم , شعارخوارج بود .

می گفتند هیچ كس امیر مومنان نیست و رهبر ما خود خداست .

و آیه را كرده بودند شعارشان كه (فرمان مخصوص خداست )

فریاد اولی , هنوز در گوش ها دومی از گوشه ی دیگر داد كشید :

و سومی از دیگری .

علی ساكت شده بود

و چشمان خشمگین مردم در مسجد به سمت خوارج دوخته شده بود .

هر لحظه پیش چشمش تصور می كردم

كه چه ها خواهد شد , شمشیرها كشیده خواهد شد .

علی با كلام گدازنده اش .

حكم جلب وقتل دشمنان را برفقراز منبر خواهد داد ...

كه ناگهان آهنگ گرم كلام علی مرا به خودم آورد :

- سخنی كه می گویند , حرف حقی است كه از آن مقصود با طلی دنبال می كنند ...

وشما تا دست به شمشیر نبرده اید .

هم اجازه دارید وارد مسا جد شوید

وهم حقوقتان را از بیت المال بگیرید .

كسی هم بر شما شمشیر نخواهد كشید .

مگر این كه خودتان آغاز گر جنگ شوید .


-------------------- ********************* ---------------------


نظرات شما در مورد این مطلب []

صفحات سایت